منبری نيست: برای شراره که گونه هايش بوی ابراهيم می دهد

 

ـــ ای شیخ هیچ میدانی چند ماه است که این چنین به افق خالی و سیاه سیاره ات مات مانده ای؟

 

ماه  هاست که فقط نشسته و نگاه می کند ...در تپه کوچک خاکی ریشه دوانده و از شاخسار چشمان کم سویش ٫سو سوی اشکی هر لحظه را روشن می کند . شیخ پیر ٫ سالی است که می بارد و از دامان خاک آلودش انچه می بیند و انچه نمی بیند می چکد٫نهری می شود ٫روان؛ و بر تورم سیاره اش جاری . تمام محیط تنهاییش را دور میزند و باز به تپه خاکی - که زمانی منبر شیخ بود- باز می گردد  و  ریشه هایش را سیراب می کند. انچه می بیند و انچه زمانی می دید و دیگر نمی بیند او را سیراب می کند ...چون شیخ یک سالی است که می بارد

مرید: ای شیخ قوت لا یموت من کلام تو بود  حال که حرف نمی زنی درختی شدی که خود می باری اما باری نمی دهی  شاید دوست داری من هم گنجشکی شوم که خود می خواند اما خوانده نمی شود؟!

شیخ به سیاره ای نگاه می کند و می بارد

مرید آشفته است و مردم عادی وقتی آشفته می شوند سعی می کنند منطقی جلوه کنند . مردم عادی وقتی دست خالی هستند سعی می کنند با کلمات دهان خود را پر کنند  و مرید ٫مردم عادی است!

ـــ نام تو شیخ است و لابد ابتدای شیخ با شور و شعف ربطی داشته باشد . اشکت یعنی شوق؟ یعنی شادی؟     یا شاید شیخ ما در این شب تاریک ِ جاودان ٫ شمع شده و اراده کرده تا قطره قطره سیاهی ها را ذوب کند؟ ......شیخ چرا اشک می ریزی؟ شمع شبی یا شرافت آن شادیهای قدیم ترا مسحور کرده؟ ای شیخ ابتدایت می بارد این یعنی

شیخ ناگهان اما ارام انگار منتظر « یعنی» مانده باشد تا میان کلام مرید زمزمه کند ٫ می گوید:

...ـــ شراره

یک سال است شراره می بارد و ا براهیم در میانش ایستاده. نمی بینی؟؟؟

 

مرید بعد ازین همه وقت سکوت سعی می کند جوابی درخور بدهد تا مجبور به استدلال نباشد آن هم از نوع استدلال مردم عادی.

ـــ آنچه من میبینم سیاره ایست مانند سیاره خودمان ٫کمی دور دست٫ کسی آنجا

هست ...صورتش را تشخیص نمی دهم اما نه ابراهیمی آنجاست نه شراره ای

(همه می دانند  این شیخ است که  نمی تواند خوب ببیند!)

ـــ ابتدای تو میم است ٫ همان هجای مبهمی که پسر نیلوفر و نارون ٫ماندن را زاده انعکاس

 حجیمش در هستی می دانست  و من ترا ابتدای «من » می بینم مثل ابتدای مرگ ...من٫ماندن ٫ مرگ

مرید ِسر گشته ام ماندن تو مردن تست حتی اگر  مریم  باشی باید ازین هجای هجو رها شوی

 چنانکه مریم شد٫سکوت کرد و هر گز من نگفت     و     مسیح در گهواره مادر معجزات

 مبهوت کننده شد

دست بر چشمانم کشید و من نمیبینم!و می بینم!و برای آنچه میبینم و نمیبینم می بارم

ـــ و شراره؟

ـــ اگر من مرداب ماندن و مردن باشد؛شراره-شراره ای که من میبینم- ابراهیمی است که

 شعله می کشد و بر گونه هایش شقایق روییده ٫ شعله شعله می بارد ـ مثل من ـ و انگشتانش

 شکوفه زده اند

در آن سیاره ای که مردم عادی سایه های حرکتی را از دور می بینند چشمان کم سوی

 من آتش جاودانی را نماز می برد که قلب شراره را طواف می کند.

ـــ قلب شراره کجاست؟

ـــ قدمگاه ابراهیم ؛ که اگر آن آتش آنچنان که باید سوزان نمی شد ابراهیم

در آسمانش

 پرواز نمی کرد٫فرود نمی آمد ٫ نمی ایستاد

و اگر ابراهیم نباشد هیچ آتشی گلستان نخواهد شد .

 در قلب شراره ها ابراهیم ایستاده راست قامت ٫بلند بالا و بر گونه هایش شقایق روییده و

 شعله شعله می بارد و سر انگشتانش شکوفه باران است...

 ...شین ابتدای شراره است و انتهای آتش و

(شیخ سر فرود می آورد گویی به مفهومی محترم تعظیم می کند)

و تازه این وسط عشق است. در این وسط اسماعیل بزرگ می شوداسحاق پیامبر می شود ٫اسماعیل قربانی میشود٫ اسحاق غصه می خورداسماعیل قربانی نمی شود ٫ اسحاق غبطه می خورد ...و در تمام این مدت ابراهیم در قلب شراره ایستاده ...

ابراهیم  اول  ابدیت است

...شیخ و شراره تا ابد می بارند

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

( اینجا هم جای   کسی   خالیست)

/ 0 نظر / 83 بازدید