منبر سادس:اندر معنای مطلق

ــ چيزی می گفتيد ؟

ــ می گويم ...هيچ انديشيده بودی که فرق مُلک و ملکوت چيست؟

ــ يا شيخ شما مگر اصلا شباهتی ميبينيد؟

ــ ای اخگر به دامان گرفته! تو چشمت احول است و هر چيز را دوتا ميبينی ..گرچه حق هم داری چون دو چشم داری اما اگر سر تا پا يک چشم می شدی همه نظاره، آن وقت جز يک چيز نمی ديدی...

ــ ترسم ازان است که يک چشم شوم اما دجال!

ــ مريدک طفلک! حق داری چون تمام آنانکه به دنبال يک چشم رفتند همه دجال شدند الا آنانکه اول هر چشمی را که در و جودشان چشمه ای می شد کور کردند و چون چنين کردند خداوند چشم آنان شد و شدند اصحاب عين الله الناظره ... آنانی جان شدند که جان دادند و چون چنين کردند خود را کشتند و اين قبله قدس الاقداس است ..خود کشی اللهی و اينان شهيدند بدون آنکه قطره ای از خونشان بر زمين معرکه گل کند اما محققا سوخته اند  ... نفسشان و خودشان را هزاران بار سوزانده اندو بی شک اينان از اصحاب ثار الله هستند... آنانی سر آمد شدند که سر دادند  مثل آن علمدار عليم که دست داد و دست گير شد...ميان اين مردمکان حقير سياره های پرت ، کسانی هستند که ادعای ديدن دارند اما از دجال کورتر ..آدم تا ابد احول به، تا از توهم بصيرت فربه!

ــ ...باری گويی حرف ملکوت بود...

ــ تو مريد اگر بذاری که مرا نماز باشد!!!حواس که به جای خود...آری بزرگترين تفاوت ملک و ملکوت چيزی است که آدميان « زمان» می خوانندش.

ــ گذشته حال آينده...يا شيخ يادتان هست برادر آگوستينوس را؟؟( مريد باز فيوز میپراند و شيخ بايد تحمل کند تا باز برق بيايد) يادش بخير عجب با حال اسقفی بود...آخر از« ان پی تي» در آمد و شد قديس!!الحق ترکاند آن قرن مفلوک چهارم بعد مسيح عليه السلام را...خيلی با حال بود يادتان که هست؟ بسکه نه گذشته را قبول داشت نه آينده را همه اش با حال بود..(ابلهانه می خندد)يادتان هست می گفت آينده عدم است و گذشته معدوم؟ نيست نيست است و انچه نيست هيچ قانونی ندارد و خلاصه برنامه ای بر نميدارد و در اصل تمام شريعت ها هم فراتر ازين قالب هستند و بنابر اين خير و شر و حسن و قبح ما در بی زمانی يا بی معنا می شود يا در بهترين حالت همينی ميشود که ما بايد بگوييم نمی فهميم....هی...هی... چه روزگار خوشی داشتيم بنده خدا مدام هم ذکر می گفت ..ما را از رو برد...شيخ يادتان هست رفتيد يواشکی «اعترافات» اورا گوش کرديد؟!کجا بود؟؟ هان دفتر نشر و پژوهش سهروردی..خلاصه اعتراف نيوش او شديد ...اما اينکه وقتی مرد برای او و مادرش فاتحه خوانديد جدا مرا متعجب کرد!!...حالا برای خودش مردی شده... قديس اگوستين!!

ــ (جگر شيخ به حنجره رسيده) مريد !!

ــ .....

ــ اگوستين خدا بيامرز بی راه هم نمی گفت چون اگر در جايی اصلا زمان نباشد چنانکه در ملکوت نيست هر چيزی در عين فعليت خود است. يعنی نياز به رشد ندارد کامل است چون تکامل و رشد يعنی از حالی به حال ديگر شدن اين «شدن» در باطن همان زمان را تداعی می کند . يعنی چيزی «قبلا» اين گونه نبوده «بعدا» اين گونه «می شود» . اصلا تمام بد بختی ما همين زمان است عقلمان کم است می گويند بزرگ «بشود» عاقل می شود.علممان کم است می گويند تحصيل کند عالم «می شود» خلاصه با استانداردهای هيچ شريعتی آدم حسابی نيستيم می گوييم خدا هدايتمان کند « می شويم»بعد اين هدايت مثلا ۶۰ سال طول می کشد و وقتی «شد انچه شدنی بود» بانگ رحيل از آسمان ، نواخته می شود ..حال اينکه چه «بايد» می شديم و چه شديم و رفتيم خود چيزيست جدا..منظورم ازين همه اين بود که :

اساسا  هدف  داشتن  مال  کاستی  هاست  و کامل شدن  مال  ناقص  ها  مال  موجوداتی  است   که  بايد  به  چيزی  برسند که  انر ا ندارند  و اين  حالت  رسيدن  تنها  در  بستری  اتفاق  می افتد  که  زمان مند  باشد يعنی  اين  دنيا.  و تنها  برای  آدم ها  که  موجوداتی  اين  جهانی  هستند  صدق  می کند  و نه برای  فرشتگان  و البته در حد اعلی ...نه برای الله تعالی... 

ــ می گويم اين گونه که شما می گوييد پس اساسا طرح اين سوال که هدف از خلقت چه بوده غلط است.

ــ بله..دقيقا..الله تعالی بی زمان و بی مکان است .ازلی و ابدی کامل مطلق ..وجود صرف و الله اکبر من ان يوصف ..برتر از انکه وصف شود ..او که کامل است احتياجی به هدف ندارد قرار نيست به چيزی برسد چون اولا رسيدن برای ذات او بی معناست ثانيا اين رسيدن از جانب ماست يعنی «اليه المصير» و ما يعنی اسیران استعداد های روحانی باالقوه که باالفعل نشده يعنی اجسام مادی که قبل از تغذيه از خون و شير از زمان تغذيه می کردند...آدميزاد... ما جاهليم چون در زمان بايد عالم شويم ما نادانيم چون محدود به زمانيم و زمان که بگذرد کسب تجربه می کنيم و کمی به اصطلاح عاقل می شويم..خوب  اين حساب ما. فرشتگان هم از ان سو از جنس ملکوت خداوند هستند فعليت دارند و دقيقا هر قدر خلق شده باشند همانند؛ رشدی در کار نيست و نه دانشی بيش از انچه دارند و نه رتبه ای و هيچ چيزی غير ان..اما درين ميان يک استثنای عظيم بين انسان و فرشته ..بين ملک و ملکوت ..بين قوه و فعل...بين تمام قوانين بی زمانی و زمان مندی موجود است و اين استثنا و تنها همين استثنا کليد و راه رسيدن به حقيقت عالم  و ادراک ان و رشد مطلق است.اين استثنا تنها راه ميان ملک و ملکوت است .

ــ و آن چيست يا شيخ؟

ــ ان جانی است که به ظاهر جسم است. ان خود حقيقتی زنده است که به ظاهر واقعيتی مرده می نماياند . آن تاريخی است که زمان ندارد نه گذشته و نه آينده ...

ــو نامش چيست؟

ــ بيانديش که در درون تو هم هست و البته تو درون آنی...باشد تا مجلسی ديگر ... اما متعجبم چگونه نمی شناسيش و نماز می خوانی؟ فکر کنم کمی بت پرست باشی ... 

 

/ 0 نظر / 87 بازدید