پيام هاي ديگران ()

گر مريد راه عشقی فکر بد نامی مکن      شيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

 

 

 

 

 

احکام المنبر:
سکوت پای این منبر مکروه است

هرگونه برداشت از منابر و مواعظ ما بی ذکر منبع حلال است
ما تنها دخیل (لینک) کسانی را به پای منبر می بندیم که نتوانیم نبندیم
ما هرجمعه بر منبر شویم و گاهی خود پا منبری شویم گاه شطح هم که بر ما حرجی نیست که نیست
اجرت هر منبر ما طبق مصوبه صنف شیوخ قدیم مشتمل است بر سه ذکر صلوات(همراه با ذکر تعجیل و لعن اعداء)به نیت سلامت جسم مطهر سید السادات و ختم الامانات مولانا و ولی امرنا حضرت هو عجل الله تعالی فرجه الشریف.
      
به علت خطر نخاله ها نظر خواهی را از دید عموم مخفی می داریم تا پای منبر ما لغز شیاطین نسرایند اما رقعه خانه ی ما در یاهو آماده دریافت انتقادات و پیشنهادات هست... مع الکمال المیل والرغبه
ما آمادگی مباحثه در هر بابی که شبهه ناک به نظر برسد را داریم...مخصوصا مع الخصماء

 

 

 

 

خانه خمار

 ما سبق من منابرنا

حرف بزن خواهر تکامل خوشرنگ...!

 

 

 

دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦

منبری نيست: برای شراره که گونه هايش بوی ابراهيم می دهد

 

ـــ ای شیخ هیچ میدانی چند ماه است که این چنین به افق خالی و سیاه سیاره ات مات مانده ای؟

 

ماه  هاست که فقط نشسته و نگاه می کند ...در تپه کوچک خاکی ریشه دوانده و از شاخسار چشمان کم سویش ٫سو سوی اشکی هر لحظه را روشن می کند . شیخ پیر ٫ سالی است که می بارد و از دامان خاک آلودش انچه می بیند و انچه نمی بیند می چکد٫نهری می شود ٫روان؛ و بر تورم سیاره اش جاری . تمام محیط تنهاییش را دور میزند و باز به تپه خاکی - که زمانی منبر شیخ بود- باز می گردد  و  ریشه هایش را سیراب می کند. انچه می بیند و انچه زمانی می دید و دیگر نمی بیند او را سیراب می کند ...چون شیخ یک سالی است که می بارد

مرید: ای شیخ قوت لا یموت من کلام تو بود  حال که حرف نمی زنی درختی شدی که خود می باری اما باری نمی دهی  شاید دوست داری من هم گنجشکی شوم که خود می خواند اما خوانده نمی شود؟!

شیخ به سیاره ای نگاه می کند و می بارد

مرید آشفته است و مردم عادی وقتی آشفته می شوند سعی می کنند منطقی جلوه کنند . مردم عادی وقتی دست خالی هستند سعی می کنند با کلمات دهان خود را پر کنند  و مرید ٫مردم عادی است!

ـــ نام تو شیخ است و لابد ابتدای شیخ با شور و شعف ربطی داشته باشد . اشکت یعنی شوق؟ یعنی شادی؟     یا شاید شیخ ما در این شب تاریک ِ جاودان ٫ شمع شده و اراده کرده تا قطره قطره سیاهی ها را ذوب کند؟ ......شیخ چرا اشک می ریزی؟ شمع شبی یا شرافت آن شادیهای قدیم ترا مسحور کرده؟ ای شیخ ابتدایت می بارد این یعنی

شیخ ناگهان اما ارام انگار منتظر « یعنی» مانده باشد تا میان کلام مرید زمزمه کند ٫ می گوید:

...ـــ شراره

یک سال است شراره می بارد و ا براهیم در میانش ایستاده. نمی بینی؟؟؟

 

مرید بعد ازین همه وقت سکوت سعی می کند جوابی درخور بدهد تا مجبور به استدلال نباشد آن هم از نوع استدلال مردم عادی.

ـــ آنچه من میبینم سیاره ایست مانند سیاره خودمان ٫کمی دور دست٫ کسی آنجا

هست ...صورتش را تشخیص نمی دهم اما نه ابراهیمی آنجاست نه شراره ای

(همه می دانند  این شیخ است که  نمی تواند خوب ببیند!)

ـــ ابتدای تو میم است ٫ همان هجای مبهمی که پسر نیلوفر و نارون ٫ماندن را زاده انعکاس

 حجیمش در هستی می دانست  و من ترا ابتدای «من » می بینم مثل ابتدای مرگ ...من٫ماندن ٫ مرگ

مرید ِسر گشته ام ماندن تو مردن تست حتی اگر  مریم  باشی باید ازین هجای هجو رها شوی

 چنانکه مریم شد٫سکوت کرد و هر گز من نگفت     و     مسیح در گهواره مادر معجزات

 مبهوت کننده شد

دست بر چشمانم کشید و من نمیبینم!و می بینم!و برای آنچه میبینم و نمیبینم می بارم

ـــ و شراره؟

ـــ اگر من مرداب ماندن و مردن باشد؛شراره-شراره ای که من میبینم- ابراهیمی است که

 شعله می کشد و بر گونه هایش شقایق روییده ٫ شعله شعله می بارد ـ مثل من ـ و انگشتانش

 شکوفه زده اند

در آن سیاره ای که مردم عادی سایه های حرکتی را از دور می بینند چشمان کم سوی

 من آتش جاودانی را نماز می برد که قلب شراره را طواف می کند.

ـــ قلب شراره کجاست؟

ـــ قدمگاه ابراهیم ؛ که اگر آن آتش آنچنان که باید سوزان نمی شد ابراهیم

در آسمانش

 پرواز نمی کرد٫فرود نمی آمد ٫ نمی ایستاد

و اگر ابراهیم نباشد هیچ آتشی گلستان نخواهد شد .

 در قلب شراره ها ابراهیم ایستاده راست قامت ٫بلند بالا و بر گونه هایش شقایق روییده و

 شعله شعله می بارد و سر انگشتانش شکوفه باران است...

 ...شین ابتدای شراره است و انتهای آتش و

(شیخ سر فرود می آورد گویی به مفهومی محترم تعظیم می کند)

و تازه این وسط عشق است. در این وسط اسماعیل بزرگ می شوداسحاق پیامبر می شود ٫اسماعیل قربانی میشود٫ اسحاق غصه می خورداسماعیل قربانی نمی شود ٫ اسحاق غبطه می خورد ...و در تمام این مدت ابراهیم در قلب شراره ایستاده ...

ابراهیم  اول  ابدیت است

...شیخ و شراره تا ابد می بارند

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

( اینجا هم جای   کسی   خالیست)

 

  .ما گفت که در صومعه همت نبود

 

دوشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٤

منبر ثامن قسمت دوم : ز کفر آخر چرا ترسم چو تو ايمان من باشی؟

( تقديم به رجعت علم حقانی به آسمان صلوات الله عليه )

ـــ سلمان پرسيد: ای برادر رسول خدا صلوات الله عليه آيا اين صحيح است که هر که ولايت شما را بر پا دارد در اصل او نماز را اقامه داشته؟

    امام امير المومنين فرمودند:بله ای سلمان و شاهدش اين آيه  که قول خدای تبارک و تعالی در کتاب بلند مرتبه اش است : وَاسْتَعِينُواْ بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ وَإِنَّهَا لَكَبِيرَةٌ إِلاَّ عَلَى الْخَاشِعِينَ ( البقره ۴۵)

پس صبر رسول الله  صلوات الله عليه است و نماز (صلاه) اقامه ولايت من است و اين مشکل است ... و انها لکبيـــــــره الا علی الخاشعين و فرمود و آن بسار بزرگ است مگر برای خاشعان و نفرمود آن دو بزرگ هستند زيرا قبول ولايت بسيار مشکل است مگر برای خاشعان

      و خاشعان شیـــــعيان مستبصر (بينا دل)هستند.

چراکه ديگر فرق مثل مرجئه و خوارج و غير آنها از ناصبی ها رسالت را پذيرفته اند و بين آنها مخالفتی درين باب نيست اما آنان در ولايت من اختلاف کردند منکر آن شدند و با آن به ستيزه بر خاستند....

ــ ای شيخ در همين سوره مبارکه بقره آيه ۱۵۳ همين مضمون باز تکرار می شود:يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اسْتَعِينُواْ بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ إِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ

ــ ما موظفيم تنها به آيه ۴۵ استناد کنيم چراکه مولايمان ان آيه را مطرح فرموده اند ...هر چند اين آيه تقريبا در مضامين مشابه آيه ۴۵ است اما با اين وجود قضاوت در تاويل آن منوط به حديث ديگری است.

ــ باری ... ياز بيافزا ...پيمانه لبريز کن !

ــ وحضرت آيه ای ديگر تلاوت فرمودند وتاويلش را بيان نمودند و سپس ادامه دادند...و چنين است که هر کس به ولايت من اقرار نداشته باشد، اقرارش به نبوت رسول الله صلوات الله عليه برايش سودی نخواهد داشت...

  و أولنا محمد و اوسطنا محمد و آخرنا محمد

  و کُلُنــــــــــــــــــــــــــا محمــــــــــــــــــــــــد

ـــ اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فی فرج محمد و آل محمد و العن اعداء محمد و آل محمد.

 

 

 

  .ما گفت که در صومعه همت نبود

 

دوشنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٤

منبر ثامن قسمت اول : ز کفر آخر چرا ترسم چو تو ايمان من باشی؟

بحار الانوار جلد ۲۶ صفحه ۲

ــ پدرش اورا گفته بود که اين نقل کند چون درکتاب عتيق است و  بر من است ذکر آن .

ــ يا شيخ ..تو مگوی که کافرشان کنی!

ــ ما همه در حال کافريم... به کافری کفر ورزيدن ايمانست.

ــ میپرستند ..علی ای حال....

ــ خير ... اکنون می هراسند چون خود را صاحب چيزی ميدانند مثل جان يا ايمان! چون پاک همه چيز ببازند و بر ويرانه هيچی نشينند علی الصباح مرغ حق گردند به سرود هو...هو...و چون جانی به هوای جانانی در انوار رحمانی ذوب شد آنگاه است که حتی ظاهرش باطن پرستش شود و خود نماز باشد و نه نماز خوان....

ــ ای شيخ من دانم و خود دانی که تو ندانی پس چه اصراريست در گفتن؟

ــ آري! گر شيخ به کفر زلف او ره می برد؛ خاک ره او بر سر ايمان می ريخت...آه گرچه پای رفتن عليل است اما قلب طلب به خونابه حسرت چنان می تپد که جان کافر بر سر نيزه سکرات!

ــ پس حديث اشتياق را در خود دار به حکم « عليکم انفسکم» و ايمان مندرس همسايگان تباه حباب های اطراف را رها کن ...

ــ اما انا سمعنا مناديا ينادی للايمان...پس بايد گفت که حکم اينجا حکم قل هو الله احد است بايد گفت

ــ ای شيخ ... گر گفتنی است بگو اما همان گونه که خود خواندی و ندانستی ديگران هم که بخوانند بی شک ندانند و نفهمند الا آنکه زبان بر شماتت تو تيز کنند چون تو بر دريدن پيله پوسيده ايمانشان بيان تيز کردی!

ــ ابوذر پرسيد : معرفت امام امير المومنين به نورانيت آن ؛ چيست؟

سلمان  پاسخ داد: بر ماست که از خود مولايمان بپرسيم...

پرسيدند

فرمود: همانا ايمان هيچ کس کامل نگردد مگر آنکه بشناسد عمق معرفت مرا يعنی معرفت به نورانيت من و چون مرا به چنين معرفتی شناخت پس الله قلب او را نسبت به ايمان امتحان کرده و سينه اش را برای اسلام فراخ گردانيده

فاذا عرفنی بهذه المعرفه فقد امتحن الله قلبه للايمان و شرح صدره للاسلام

پس او عارفی بينا و با بصيرت می گردد

مريد :پس چنين فردی عارف است و باقی صوفی سارق!

شيخ ( ادامه می دهد) و هر که از کسب چنين معرفتی روی گردان شود پس او شک کننده و مرتاب است

سپس خداوندگار ايمان امير المومنين سلام الله عليه راز معر فت خود به نورانيت را به سلمان و اباذر فرمود اما ما چون دل رحم هستيم تصميم گرفتيم بر ديگران فاش نسازيم تا به همان بت پرستی آبا و اجدادی خود دل خوش باشند و راحت بزييند و بزايند و بميرند!

پس آن دو بزرگ از مولايشان پرسيدند حد ورود به آن معرفت چيست که چون بدان برسيم از اهل آن باشيم؟

فرمود : ای سلمان مومن امتحان شده کسی است که از امر ما چيزی به او نمی رسد مگر آنکه سينه اش برای پذيرش آن فراخ گرددو نه هرگز در اوامر ما شک می کند و نه هرگز روی گردان می شود... بدان ای اباذر که من بنده الله عز و جل هستم و خليفه او در ميان بندگانش

ما اهل البيت را خدايان ندانيد و سپس هر آنچه خواهيد در فضل و برتری ما بگوييد ...لا تجعلونا اربابا و قولوا فی فضلنا ما شئتم فانکم لا تبلغون کنه ما فينا ...که شما هرگز به آنچه در نهان ماست دست نمی يابيد و نهايت آنرا درک نمی کنيد الله عز و جل بيش از انکه به وصف آيد يا بتوان برای شما وصف کرد يا حتی بيش از انکه به قلب شما خطور کند به ما عطا فرموده پس هر گاه ما را اين چنين شناختيد مومن هستيد

شيخ : معرفت او ملاقات بهت مطلق و حيرت جاودان در برابر نور الله استبه هر ساحلی که سالک رسيد و خود را در کرانه اقيانوس وحدت يافت پس الله بر او طالع شود و در اصل آنچه بر او می تابد اولين نور مخلوق يا همان معرفت نورانيست.

 مريد : سکوت کن که انديشه ها می سوزد زين آتش افروخته!( و در ضمن خود دانی و من دانم که در کمين اين کلمات دزدانی ماهر چنگال تيز کرده اند تا ظاهر اين جملات را بياموزند و با کلام خويش در آميزند و خود را اهل اين معرفت نشان دهند و ديگران را به جانب خود دعوت کنند پس شرح ما بقی را به زمانی ديگر بگذار . )

ــ من که هم ايمانم کفر است و هم کفرست ايمانم ..اما نيک ميدانم که بسيارند آنانکه از کتب و يا کُتاب می آموزند و به  وهم  خود می آميزند و تنها حجابی می شوند بر بارش حقيقت.

 پی نوشت برای دوستانی که فهميدند ما چه گفتيم :برای درک احاديث ولايی بايد يقينی بسيار سالم و محکم در باب اصول دين داشت که به تحقيق کسب شده باشد نه تقليد و تحقيق درين باب هم به زياد خواندن نيست به اخلاص قلب است با چند تبصره که اکنون موضوع بحث ما نيست اما عجالتا اين تذکر را بدهم که گرچه بنده حتم دارم تا حديث فوق را در روز های آينده ذره ذره به کام مشتاق فکر شما بريزم اما بايد بدانيد صرف خواندن و گفتن اين احاديث هيچ چيز را ثابت نمی کند و تنها وجدان معانی انها در قلب فرد حقيقت انان را بر ملا می کند لذا از در خواست هر گونه شرحی بر اين نوع احاديث بايد سخت پرهيز شود . يعنی شما به عنوان خواننده نه تنها نبايد از غير معصوم عليه سلام شرحی بر اين کلمات نورانی بخواهيد بلکه به سلامت نزديک تر است که از شارحان و مدعيان شرح و درک اين گونه خاص از احاديث هم دوری کنيد و اگر کسی هم چيزی گفت آنرا صرفا نظر شخصی آن فرد بدانيد . هشدار می دهم دزدان ايمان شيعی غالبا از خوانش های شخصی خود برای تو ضيح اين احاديث سود می برند تقريبا در آزار دادن هايشان و دخالت نفوس پليدشان در قلوب جوان غالبا موفق هم بوده اند.

بدانيد که اگر کسی را به باطن اين احاديث راهی باشد بی شک بر زبانش مهر خاموشی است پس اگر مدعی عرفان علوی را ديديد که دهانش مهر نبود اورا کذاب بدانيد. پر گفتن و سخن راندن و مثنوی سرودن کار صوفيان دغل باز و شيوخ حقه باز است !( از ما دور بادا  :) ! )

 

  .ما گفت که در صومعه همت نبود

 

جمعه ۸ مهر ،۱۳۸٤

منبر سابع : اندر معنای مطلق قسمت دوم

ــ می گويم کلام درزندان زمان بود که حکم پايان يافت.

ــ مريد ..تو که نمی پنداری سخنان ما حکما صحيح باشند؟

ــ من می پندارم که سخنان شما صرفا سخنان شما هستند

ــ باری..همين هم صحيح است...اما بعد

انسان مخلوق زندانی در دنيای زمان، جاهلی است که اميد به عالم شدنش می رود و مرده ای که به زنده شدنش ( به حيات عقل) پس به تمامی قوه است و در ابتدا تنها غرايز حيوانی دراو فعليت داردو البته ما را به عالم کروبيان کاری نيست که جز مخلوق بودن هيچ شباهتی ما بين آنان و انسانها نيست.

وليکن درين ميانه به واسطه ای، ميان فعليت تام و ادراک آن برای بشر عادی  راهی از جانب خدای متعال قرار داده شده است.

ــ ما چگونه از آن با خبر شويم؟

ــ به وسيله خود آن.

از آنجا که انسان تا نياموزندش نمی آموزد و تا به يادش نياورند به ياد نمی آورد ، پس برای اين حقيقت زنده هم راهی نبوده و نيست الا آنکه خود ، خود را معرفی کند چنانکه چنين کرد.

روزی بر کاخ صخره ها ، صالح شد و ديگر روز در پيچ کوچه ها ، شعيب. روزی در جان امواج يونس بود و چندی در همهمه تاراج ، يوسف. ايوب بود در فقر سليمان شد در غنا.صبحی از آتش به گلستان شد وعصری به رود روان  و شامگاهان به آسمان پران تا بامداد جاودان «بخوان».

ــ انبيا را آن واسطه می دانی ؟

ــ انبيا را البته ظهور آن حقيقت عالی ميدانم اما هر کدام به فرا خور عجز بشريت يا قوم و قبيله خود در اصل مقدمه ای بودند بر کتاب.      «.. و انه بسم الله الرحمن الرحيم» نمل ۳۰

در اصل جلوه و تجلی کامل آن نور و آن حقيقت ، خود آن نور و آن حقيقت بود.

« مَّا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِكُمْ وَلَكِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا» احزاب ۴۰

اگر بخواهم واضح بگويم مخصوصا آنجا که ادراک وصف او صلوات الله عليه ، تنها از طريق فهم ولايت وصی او عليهما السلام ممکن است ؛ و لذا برای درک و شناخت رسول مکرم راهی نيست جز شناخت ولی الله اعظم ؛ آنگاه است که هر که اين را بخواند مرا تکفير کند. چراکه قوه درک اوصاف ولايت ، مغز و حواس ظاهری نيست بلکه درک هر چند جزئی از خواص ولايت قوه درک قلبی و ايمانی می خواهد که...

ــ که هم من خوب می دانم هم شما ...اين مردم مشتی مدعی ايمان هستند و خونخواه حقيقت اما در هنگامه معرکه آنجا که برای فريادهايشان سندی لازم می آيد از جنس شهود همه فراری اند و منکر.همين سياه پوشان عاشورا« روز تبري» به زير علم دشمنان اهل البيت سينه ميزنند و « روز تولي» در سقا خانه های باير ،شمع روشن می کنند!شربت را به نيت تقرب به خدا زير چراغ قرمز ها می نوشند و وقت معرفت ناگهان بوق می زنند...

ــ ما شيخ خانه خراب خودمانيم آنان را با کوشک هايشان به کاش هايشان بسپار...

ــ باشد..سخن را برای همين چشمهای هرجا رفته بگو!

ــ سخن اينجاست که معصوم عليه السلام انسان است بدون محدوديت های افراد عادی. من اورا «انسان مطلق» خطاب می کنم انسان کاملی که به خودی خود مسجود ملائک هست و البته از صفات محدود بشر عادی هم مبری.درين جا نمی خواهم صفات ايشان را بر بشمارم ( و آيا اصلا کسی می تواند؟)الا يک مطلب...

آنان به علت مقام ولی اللهی به هر آنچه خداوند خلق فرموده ولايت دارند و اين به اين معناست که قدرت دخل و تصرف در مخلوقات را دارند. و يکی ازين مخلوقات « زمان» است.

علم امام اللهی است يعنی هيچ جهلی دران نيست هر چند امام در ظاهر در سن کودکی باشد.چراکه در عقلانيت او زمان دخيل نيست و هر آنچه فرا تر از زمان باشد در عينيت مطلق است يعنی او علم مطلق است.

عقل امام ،عقل اول است يعنی همان نوری که  تدبير تمام عالم به آن است:

حضرت رسول صلوات الله عليه می فرمايند «اول ما خلق الله العقل»  و همين طور «اول ما خلق الله نوري» پس نور ايشان که کل خلقت ازان منشعب شده همان عقل است . ودر جامعه می خوانيم : «کلکم نور واحد» پس معصومين درين مقام باطنی و روحانی وحدت دارند اگر چه در ظاهر در ۱۴ بدن شريف کثرت يافته اند.

و مولای ما به لقبی خاص خوانده می شوند :

     صـــــــاحب الـــــزمان

می گويند هرگاه ميخواهيد طلب بخشش از خداوند کنيد او را به نام غفار يا توابش بخوانيد و يا اگر مال ميخواهيد نام رزاق خداوند را به زبان آوريد.القاب اولياء الله عليهم السلام هم ناظر به جنبه های متفاوت قدرت آنان است که هر بنده محتاجی (چه محتاج معرفت و هدايت چه محتاج دنيا)با خطاب کردن آن نام در حقيقت اذعان می کند که ازان صفت آگاه است و اين آگاهی را به نوعی شفيع قرار می دهد و واسطه که حاجت او را اجابت کنند .

امام ما صاحب «زمان» است پس بر زمان احاطه دارد پس قدرت مطلق است ، علم مطلق است، حق مطلق است و محبت مطلق است (انجا که رحمانيت الله به آن تعلق دارد) و خلاصه صفات جمال الله تعالی به تمامی در او کامل است.

و اين است که او را در ندبه چنين می خوانيم:

 اين السبب المتصل بين الارض و السماء

او تنها و تنها سبب و راه و وسيله ارتباط ملک و ملکوت است . هر آنچه از الله به جانب مخلوقات برسد از جانب اوست و هر آنچه از جانب مخلوقات بخواهد به سوی خداوند بر شود(که جز دعا و عبادات نيست) تنها از طريق او منتقل می شود ( يعنی اگر فردی به امام معصوم زمانش ايمان نداشته باشد هر چه عبادت هم بکند همه بيهوده خواهد بود.) قبول ولايت او و ايمان به او و تبعيت از اواتصال ماست به ملکوت؛ و وجود او نور او و حقيقت او چه جسمانی و چه روحانی اتصال ملکوت است به ما.

السلام علی «باب الله» الذی منه يوءتی

سلام بر درگاه خداوند که از آن وارد (دين خدا)می شوند

السلام علي«سبيل الله »الذی من سلک غيره هلک 

سلام بر راه خداوند که هرکه جز اورا بر گزيد هلاک شد

 

يا صاحب الزمان الغوث و الامان الامان الامان

 

  .ما گفت که در صومعه همت نبود

 

جمعه ۱ مهر ،۱۳۸٤

منبر سادس:اندر معنای مطلق

ــ چيزی می گفتيد ؟

ــ می گويم ...هيچ انديشيده بودی که فرق مُلک و ملکوت چيست؟

ــ يا شيخ شما مگر اصلا شباهتی ميبينيد؟

ــ ای اخگر به دامان گرفته! تو چشمت احول است و هر چيز را دوتا ميبينی ..گرچه حق هم داری چون دو چشم داری اما اگر سر تا پا يک چشم می شدی همه نظاره، آن وقت جز يک چيز نمی ديدی...

ــ ترسم ازان است که يک چشم شوم اما دجال!

ــ مريدک طفلک! حق داری چون تمام آنانکه به دنبال يک چشم رفتند همه دجال شدند الا آنانکه اول هر چشمی را که در و جودشان چشمه ای می شد کور کردند و چون چنين کردند خداوند چشم آنان شد و شدند اصحاب عين الله الناظره ... آنانی جان شدند که جان دادند و چون چنين کردند خود را کشتند و اين قبله قدس الاقداس است ..خود کشی اللهی و اينان شهيدند بدون آنکه قطره ای از خونشان بر زمين معرکه گل کند اما محققا سوخته اند  ... نفسشان و خودشان را هزاران بار سوزانده اندو بی شک اينان از اصحاب ثار الله هستند... آنانی سر آمد شدند که سر دادند  مثل آن علمدار عليم که دست داد و دست گير شد...ميان اين مردمکان حقير سياره های پرت ، کسانی هستند که ادعای ديدن دارند اما از دجال کورتر ..آدم تا ابد احول به، تا از توهم بصيرت فربه!

ــ ...باری گويی حرف ملکوت بود...

ــ تو مريد اگر بذاری که مرا نماز باشد!!!حواس که به جای خود...آری بزرگترين تفاوت ملک و ملکوت چيزی است که آدميان « زمان» می خوانندش.

ــ گذشته حال آينده...يا شيخ يادتان هست برادر آگوستينوس را؟؟( مريد باز فيوز میپراند و شيخ بايد تحمل کند تا باز برق بيايد) يادش بخير عجب با حال اسقفی بود...آخر از« ان پی تي» در آمد و شد قديس!!الحق ترکاند آن قرن مفلوک چهارم بعد مسيح عليه السلام را...خيلی با حال بود يادتان که هست؟ بسکه نه گذشته را قبول داشت نه آينده را همه اش با حال بود..(ابلهانه می خندد)يادتان هست می گفت آينده عدم است و گذشته معدوم؟ نيست نيست است و انچه نيست هيچ قانونی ندارد و خلاصه برنامه ای بر نميدارد و در اصل تمام شريعت ها هم فراتر ازين قالب هستند و بنابر اين خير و شر و حسن و قبح ما در بی زمانی يا بی معنا می شود يا در بهترين حالت همينی ميشود که ما بايد بگوييم نمی فهميم....هی...هی... چه روزگار خوشی داشتيم بنده خدا مدام هم ذکر می گفت ..ما را از رو برد...شيخ يادتان هست رفتيد يواشکی «اعترافات» اورا گوش کرديد؟!کجا بود؟؟ هان دفتر نشر و پژوهش سهروردی..خلاصه اعتراف نيوش او شديد ...اما اينکه وقتی مرد برای او و مادرش فاتحه خوانديد جدا مرا متعجب کرد!!...حالا برای خودش مردی شده... قديس اگوستين!!

ــ (جگر شيخ به حنجره رسيده) مريد !!

ــ .....

ــ اگوستين خدا بيامرز بی راه هم نمی گفت چون اگر در جايی اصلا زمان نباشد چنانکه در ملکوت نيست هر چيزی در عين فعليت خود است. يعنی نياز به رشد ندارد کامل است چون تکامل و رشد يعنی از حالی به حال ديگر شدن اين «شدن» در باطن همان زمان را تداعی می کند . يعنی چيزی «قبلا» اين گونه نبوده «بعدا» اين گونه «می شود» . اصلا تمام بد بختی ما همين زمان است عقلمان کم است می گويند بزرگ «بشود» عاقل می شود.علممان کم است می گويند تحصيل کند عالم «می شود» خلاصه با استانداردهای هيچ شريعتی آدم حسابی نيستيم می گوييم خدا هدايتمان کند « می شويم»بعد اين هدايت مثلا ۶۰ سال طول می کشد و وقتی «شد انچه شدنی بود» بانگ رحيل از آسمان ، نواخته می شود ..حال اينکه چه «بايد» می شديم و چه شديم و رفتيم خود چيزيست جدا..منظورم ازين همه اين بود که :

اساسا  هدف  داشتن  مال  کاستی  هاست  و کامل شدن  مال  ناقص  ها  مال  موجوداتی  است   که  بايد  به  چيزی  برسند که  انر ا ندارند  و اين  حالت  رسيدن  تنها  در  بستری  اتفاق  می افتد  که  زمان مند  باشد يعنی  اين  دنيا.  و تنها  برای  آدم ها  که  موجوداتی  اين  جهانی  هستند  صدق  می کند  و نه برای  فرشتگان  و البته در حد اعلی ...نه برای الله تعالی... 

ــ می گويم اين گونه که شما می گوييد پس اساسا طرح اين سوال که هدف از خلقت چه بوده غلط است.

ــ بله..دقيقا..الله تعالی بی زمان و بی مکان است .ازلی و ابدی کامل مطلق ..وجود صرف و الله اکبر من ان يوصف ..برتر از انکه وصف شود ..او که کامل است احتياجی به هدف ندارد قرار نيست به چيزی برسد چون اولا رسيدن برای ذات او بی معناست ثانيا اين رسيدن از جانب ماست يعنی «اليه المصير» و ما يعنی اسیران استعداد های روحانی باالقوه که باالفعل نشده يعنی اجسام مادی که قبل از تغذيه از خون و شير از زمان تغذيه می کردند...آدميزاد... ما جاهليم چون در زمان بايد عالم شويم ما نادانيم چون محدود به زمانيم و زمان که بگذرد کسب تجربه می کنيم و کمی به اصطلاح عاقل می شويم..خوب  اين حساب ما. فرشتگان هم از ان سو از جنس ملکوت خداوند هستند فعليت دارند و دقيقا هر قدر خلق شده باشند همانند؛ رشدی در کار نيست و نه دانشی بيش از انچه دارند و نه رتبه ای و هيچ چيزی غير ان..اما درين ميان يک استثنای عظيم بين انسان و فرشته ..بين ملک و ملکوت ..بين قوه و فعل...بين تمام قوانين بی زمانی و زمان مندی موجود است و اين استثنا و تنها همين استثنا کليد و راه رسيدن به حقيقت عالم  و ادراک ان و رشد مطلق است.اين استثنا تنها راه ميان ملک و ملکوت است .

ــ و آن چيست يا شيخ؟

ــ ان جانی است که به ظاهر جسم است. ان خود حقيقتی زنده است که به ظاهر واقعيتی مرده می نماياند . آن تاريخی است که زمان ندارد نه گذشته و نه آينده ...

ــو نامش چيست؟

ــ بيانديش که در درون تو هم هست و البته تو درون آنی...باشد تا مجلسی ديگر ... اما متعجبم چگونه نمی شناسيش و نماز می خوانی؟ فکر کنم کمی بت پرست باشی ... 

 

 

  .ما گفت که در صومعه همت نبود

 

چهارشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٤

منبر خامس : و ميدانم که بسيار نزديک است

ــ ای شيخ ، شطح و طامات گفتی وقت آن نرسيده که کلامی از معقولات باز گويی؟

ــ از نقص جز ناقص  نخيزد وزين شيخ جز غامض..اما عجالتا نيک نوش سخنی ست مارا.

اما بعد....

مولی الموحدين امير المومنين علی ابن ابيطالب سلام الله عليه در بيتی که من در صفحه ۱۷۵ ديوان منسوب به ايشان خواندم اشاره ای بس زيبا به حقيقتی پنهان در و جود انسان دارند و می فرمايند:

دوائک فيک و ما تشعر

و دائک منک و ما تنظر

و تحسب انک جرم صغير

و فيک انطوی العالم الاکبر

ای انسان دوای دردت در درون خود تو است اما نمی فهمی و دردت نيز از جانب خودت است اما نمی نگری و می پنداری که جسم کوچکی هستی اما در درون تو عالَمی بس بزرگ گنجانده شده است.

ايشان که ناظر به حقيقت انسان هستند ، درون او را جهانی عظيم می بينند .

ــ و درد چيست و دوا؟

ــ آنرا به مجلسی ديگر بايد سپرد آنچه امروز می گويم در باب آن عالم کبير درونی است...

در کتاب شريف کافی جلد اول صفحه ۳۳۸ از مولای ما امير المومنين سلام الله عليه حديثی در باب معرفی صاحب العصر و الزمان مولانا حجه ابن الحسن سلام الله عليه نقل شده که قسمتی ازان اين چنين است:

هو المهدی الذی يملاء الارض عدلا و قسطا کما ملئت جورا و ظلما

اوست مهدی که زمين را پر از عدل و داد می کند همانگونه (يا بعد از آنکه) پر از ظلم و جور شده است.

ــ الهی عجل فرجه و سهل....

ــ آنانکه او را مو عود جمعه ها می دانند سکوت کنند ...مگر نشنيده ای از مولايمان امام صادق سلام الله عليه که فرمودند:

شب و روز چشم به راه آمدن مولايت باش

حال من می گويم

مولای من جهان عظيم اندرونم را ظلم و جور انباشته

و الله ظلمت نفسی ...ظلمت نفسی

مگر شما آن مهدی موعود نيستيد که زمين را پر از عدل و داد می کند بعد از آنکه از ظلم پر شده باشد

هان اينک اين برهوت ظلمانی عالم درون من

اين سيه رويی جائرانه نفسم

اين فرعون منيت من و نمرود آتش افروز نا فرمانی

ای موسی موعود از کوه طور بتاب

من هر گز لن ترانی را باور نمی کنم

ای ابراهيم ايمان باز حکايت حکايت آتش است

 امابا قدوم تو گلستانی بی نهايت است 

اينک اين نهايت جنايت پس همين حالا به گفته صادق جدتان زمان ظهور است

اکنون زمان ظهور است

شب و روز چشم براهم تا کی اين ظلم پايدار را در وجودم به تيغ نورت بدری

ای عدل آشکار

ای قله قاف نور

ای شمشير درخشان حقيقت

هزاران پرده از ظلم و ظلمت وجود سياهم را در خود بلعيده

اما ايمان دارم دقيقا همين حالا وقت آن است که بيايی

شب و روز چشم به راه آمدن مولايم هستم

راست گفت خداوندگار ايمان، علی عظيم

ــ می گويم عجل علی ظهورک و می دانم که بسيار نزديک است

 

  .ما گفت که در صومعه همت نبود

 

چهارشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٤

انهم يرونه بعيدا و نريه قريبا

یا حجه ابن الحسن عجل علی ظهورک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  .ما گفت که در صومعه همت نبود

 

سه‌شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٤

والله تا به او (عجل الله تعالی فرجه) سجده می کنم موحدم...

سلام بر کعبه جانهامرا شد مونس جان خوب دلجویی

                             خدا آیین،  جفا دشمن ،  حسن رویی

بهشتِ راحتِ عاشق،خوش الحانی ،نکو خویی

                      بهارِ گلشنِ امید،نورِ روشنی ، سرو سَمَنبر عَنبرین مویی

             که گم کردست جنت خویش را در نُزهتِ گلزار ِ کوی او

زِ تاب ِ رَشک در تاب است خورشید جهان افروزپیشِ ماهِ روی ِ او

 

ز مهرش سینه ها گلشن، به یادش چشم دل روشن

                             شده آیینه ی جانها ز عکسش وادیِ اَیمَن

رُخش چون معنیِ زیبا به شعرِ زلف پیچیده

                            ز شرمِ مصرعِ قدش ،قیامت آب گردیده

            کمان ابروش را تیر میزیبد ز مژگانش

           

           به قربا نش دل و جانم ،دل و جانم به قربانش

 

  که دارد این چنین غارتگرِ صبر و شکیبی؟

                            خوش حبیبی، بی رقیبی،

                                                           عَندلیبی نسترن پَر

                            ماه مَنظر،عدل گستر، داد پرور

         باده ی وحدت به سر دارد           که کس را در نظر نارد

                              دو چشمش نشئه می بارد

ز عشق چشم خوش مژگان او جانم ستم پرور

             که من چشمم سپید اندر رهِ ماهیست نا پیدا

 

سراسر سرِ سَر مستیِ این عالم ز مستوریِ آن نورست کو هم در اَزل       

                                     یکتا

 

شده آشفته حالیهای من مطلق فراموشش

                                    گَهی گوید ز حال در همِ من زلف در گوشش

که حال ِ بی دلان چون شد ز هجرانش

 

                به قربانش دل و جانم،دل و جانم به قربانش

 

کیَم؟   خاطر پریشانی

                                به کار خویش حیرانی

                                     نه سر دارم نه سامانی

               به غیر از صبر درد عاشقی را نیست در مانی

               ندارم صبر، دارم از غم  او  سو خته      جانی

گَهی سرگشته ی کویی

     گهی در آتش از رویی

            گه آشفته ز گیسویی

 

                 به هر جا شور عشقی هست چون بلبل کشم هویی

                 در این  گلشن نسیم آسا  ز هر گل  می برم  بویی

مگر روزی

    شفق رویی

          کمان ابرو،سیه مویی

                       خوش آیین ، پاک مردی، راد خویی

 

آید از اقصایِ نور لا مکان

    آید از شرق رخش خورشید عالمتاب در سوزش

 

        جهان ار لَمعه ی نورانیش هر لحظه در تابش

 

  مکان و لا مکان از هستیِ جودش دمادم غرق در نازش

 

  خدا داند که در اقلیمِ  قلبم هر نفس  غوغاست با   یادش

 

غمش رازِ نهانِ من

             نگنجد در بیانِ من

                    کزو سوزد زبان من

             ز تاب عشق افتادست آتشها به جان من

                 به آهی می رود بر باد جسم نا توان من

 

رود در غم شب و روزم

         ز برق ناله می سوزم

              چو مرغ آتش افروزم

 

نمی دانم سر انجام من آشفته ی آ لفته ی آزرده ی بی خانمان آ خر چه    خواهد شد؟

در این ظلمتکده آ خر کدامین نور میتابد؟

کدامین تیغ برنده میان قلب اهریمن ،دوباره راه می پوید؟

 

کجا آن وعده ی پاک حقیقت فاش می گردد؟؟؟

 

                    که از جانان خبر ناید

                         ز عاشق صبر میباید

 

محبت سر به سر زاریست!

محبوبی دل آزاریست!

رنجیدن     ستم باشد

                    

                          به هر تقدیر

به طور و طرز ِشایانش

 

       به قر بانش دل و جانم

 

        دل و جانم به قربانش

             و عجل اللهم فی فرجه

 

                   روحی له الفداء و نفسی له الوقاء

                                            موحد

 

 

  .ما گفت که در صومعه همت نبود

 

دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٤

شيخيـــــــــــــــــــــــــــــــــــات

و باران به فرق زمين نيزه ميزد 

                 شبی کز ميان مه تنگ مغرب

                           سلحشور بالا بلند خيالت

به برق نگاه حزين و وزينش

                   و رعد صدای سکوت اساطيری وحی باران

                              آه! طنينش طنينش طنينش

در اوساط هستی٫که من بودم

                             قطره قطره

                                    زپولاد تفته

                        همه عمق قلبم به حنجر رسيده

                        و آن هم به چنگال تيز دقايق   تپنده تپنده

به شرق خراباتی فکر مستم

                                       نگه کرد

تو گويی همان آنِ(يعنی لحظه) ربانی پُر ز کُرنش(يعنی تواضع پرستش)

                        وجودم ٫ مردد٫کمی بر وجودش بلرزيد

چون يک نسيم سحر خيز مُشرِق

                        مشوش

                        ز دُردِ فروخورده ی دوش

                                     ازين تنگ محبس

                                               گذر کرد

و اين شد که اين جمجمه پاره پاره را به اذنش به نام جديد غمغمه(قمقمه؟!) که من بعد جرعه های نزول مقدس در آن جمع خواهد شد٫ميان سرشک سرور زمين قدومش٫  تعميد دادم!

 

  .ما گفت که در صومعه همت نبود

 

چهارشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤

و چون جزء باشی چگونه هبوط کل را ياد کنی ؟و ببين که چون است چون هرگز نباشی

بسيار ديده ام که چون به زعم خود از محبوبی ياد خواهند کرد ٫با زبان گنگ و کلام سخيف خود جملاتی می تراشند که جهل از حرف حرف آن چکان است. بسيار خوانده ام چون عظيمی را ياد خواهند کرد قطاری از واژه های انتزاعی به هم بر ميبندند و ادعای ارادت خود را با مفاهيمی که خود در کل عمر حتی يک بار نيز به ذوق باطن درک نکرده اند٫ناشيانه فرياد ميکنند بسان صفير قطاری تهی که در دره ی سياه بی خودی به آنی بيايد و بگذرد و هرچه پر طمطراق تر ٫به ذهن نو پايشان٫پايدارتر!و اين تعاقل(خود را به عاقلی زدن!)که گويی همزاد تغافل آنان است  انجا چهره عبث و و ذات ملوث خود را می نماياند که مرد جاهل٫ هوس نعت (ستايش) عقل اول{فرمود اول چيز که خلق شد عقل بود} و تجلی بی بهانه ی ازل{و فرمود اول چيز که خلق شد نور من بود...پس نور او سلام الله عليه همان ذات عقل و خود عقل است و کُلهم نور واحد} يعنی حضرت ختمی مرتبت صلی الله عليه و آله و سلم را ميکند.شيخ را تاب سجع بافی در مقام او نيست که ذکرش را زبانی گويا بايد نه لکنتی در حقيقت لال . هر که ازو می گويد دروغ گوست ! به اين قاعده که سخن در باب کسی گفته که هرگز او را نشناخته پس چگونه وصفش می کند هنگامی که کور زاده شده و لال زندگی می کند. او سلام الله عليه را جز فردی از برگزيدگان صمد و واحدی از آل لم يلد و لم يولد ٫توان وصف نيست. او را جز علی ابن ابيطالب امير المؤمنين سلام الله عليه آيينه داری نيست که جمال حقيقتش را ديده باشد و لسان الله باشد تا بر ما بر گويد. ای کودکان کلمه که بافندگانی هستيد چون من قاصر ٫  سخت ساکت شويد و دمی از خود چرب و شيرين مبافيد که همه پوچ است و خود نيز نمی فهميد که چه می گوييد.اين رازدار اوست که در حد فکرت ما پرده می افکند ٫ اين همسفر معراج است که او را معرفی می کند اما نه در آن مقام که فهم نفهم ما با جملاتش به کل ذوب شود٫ نه نه در حدی که بهره ای از حقيقت فاش شود و ما جانوران در هيچ پيچيده يک حرف از کهکشان در کهکشان منقبت او را در يابيم اين علی اميرالمؤمنين است که سخن ميگويد...

[ 72 ] و من خطبة له ع علم فيها الناس الصلاة على النبي ص و فيها بيان صفات الله سبحانه و صفة النبي و الدعاء له:
اَللَّهُمَّ دَاحِيَ اَلْمَدْحُوَّاتِ وَ دَاعِمَ اَلْمَسْمُوكَاتِ وَ جَابِلَ اَلْقُلُوبِ عَلَى فِطْرَتِهَا شَقِيِّهَا وَ سَعِيدِهَا٫ اِجْعَلْ شَرَائِفَ صَلَوَاتِكَ وَ نَوَامِيَ بَرَكَاتِكَ عَلَى مُحَمَّدٍ عَبْدِكَ وَ رَسُولِكَ اَلْخَاتِمِ لِمَا سَبَقَ وَ اَلْفَاتِحِ لِمَا اِنْغَلَقَ وَ اَلْمُعْلِنِ اَلْحَقَّ بِالْحَقِّ وَ اَلدَّافِعِ جَيْشَاتِ اَلْأَبَاطِيلِ وَ اَلدَّامِغِ صَوْلاَتِ اَلْأَضَالِيلِ كَمَا حُمِّلَ فَاضْطَلَعَ قَائِماً بِأَمْرِكَ مُسْتَوْفِزاً فِي مَرْضَاتِكَ غَيْرَ نَاكِلٍ عَنْ قُدُمٍ وَ لاَ وَاهٍ فِي عَزْمٍ وَاعِياً لِوَحْيِكَ حَافِظاً لِعَهْدِكَ مَاضِياً عَلَى نَفَاذِ أَمْرِكَ حَتَّى أَوْرَى قَبَسَ اَلْقَابِسِ وَ أَضَاءَ اَلطَّرِيقَ لِلْخَابِطِ وَ هُدِيَتْ بِهِ اَلْقُلُوبُ بَعْدَ خَوْضَاتِ اَلْفِتَنِ وَ اَلْآثَامِ وَ أَقَامَ بِمُوضِحَاتِ اَلْأَعْلاَمِ وَ نَيِّرَاتِ اَلْأَحْكَامِ فَهُوَ أَمِينُكَ اَلْمَأْمُونُ وَ خَازِنُ عِلْمِكَ اَلْمَخْزُونِ وَ شَهِيدُكَ يَوْمَ اَلدِّينِ وَ بَعِيثُكَ بِالْحَقِّ وَ رَسُولُكَ إِلَى اَلْخَلْقِ الدعاء للنبي اَللَّهُمَّ اِفْسَحْ لَهُ مَفْسَحاً فِي ظِلِّكَ وَ اِجْزِهِ مُضَاعَفَاتِ اَلْخَيْرِ مِنْ فَضْلِكَ اَللَّهُمَّ وَ أَعْلِ عَلَى بِنَاءِ اَلْبَانِينَ بِنَاءَهُ وَ أَكْرِمْ لَدَيْكَ مَنْزِلَتَهُ وَ أَتْمِمْ لَهُ نُورَهُ وَ اِجْزِهِ مِنِ اِبْتِعَاثِكَ لَهُ مَقْبُولَ اَلشَّهَادَةِ مَرْضِيَّ اَلْمَقَالَةِ ذَا مَنْطِقٍ عَدْلٍ وَ خُطْبَةٍ فَصْلٍ اَللَّهُمَّ اِجْمَعْ بَيْنَنَا وَ بَيْنَهُ فِي بَرْدِ اَلْعَيْشِ وَ قَرَارِ اَلنِّعْمَةِ وَ مُنَى اَلشَّهَوَاتِ وَ أَهْوَاءِ اَللَّذَّاتِ وَ رَخَاءِ اَلدَّعَةِ وَ مُنْتَهَى اَلطُّمَأْنِينَةِ وَ تُحَفِ اَلْكَرَامَةِ
  


و از خطبه‏هاى آن حضرت است كه در آن مردم را آموخت كه چگونه بر پيامبر درود فرستند:

 بار خدايا اى گستراننده هر گسترده ، و اى برافرازنده آسمانهاى بالا برده ، اى آفريننده دلها بر وفق سرشت ، بدبخت بود و يا نيكو سرنوشت بهترين درودها و پربارترين بركت‏ها را خاصّ بنده و پيامبر خود گردان ، كه خاتم پيامبران پيشين است ، و گشاينده درهاى بسته رحمت بر مردم زمين . آشكار كننده حقّ با برهان ، فرونشاننده طغيان و درهم كوبنده شوكت گمراهان . چنان كه او بار رسالت را نيرومندانه برداشت و حقّ آن را چنانكه بايد بگذاشت . در انجام فرمانت برپا ، و در طلب خشنودى‏ات پويا ، نه از اقدامى روگردان و نه در عزمى سست و ناتوان . وحى تو را به گوش جان شنوا و عهد تو را نگهبان ، و در راه اجراى فرمان تو روان . چندانكه چراغ جويندگان حقّ را فروغ بخشيد ، و بر سر راه گمراهان چون خورشيدى بدرخشيد ، و دلهاى فرو رفته در موجهاى شبهت ، به راهنمايى او رخت به كنار كشيد . نشانه‏هاى روشن را بر پا داشت و احكام را   چون موكّلانى بر مردمان گماشت . او تو را امانتدارى است درستكار ، و گنجينه علم تو را پاسدار . گواه توست در روز قيامت  ، و برانگيخته تو به رسالت ، و فرستاده تو بر آفريدگان و امّت .

خدايا سايه عنايت خود را بر او بگستران ، و به فضل خويش پاداش او را فراوان گردان . بنياد شريعتى را كه نهاد از ديگر بناها بالاتر برو مرتبت او را نزد خويش گراميتر و نور شريعت او را در سراسر گيتى بگستر ، و پاداش پيامبرى او را گفتار او را پسنديده قرار ده ، و شهادت پذيرفته . چنانكه گفته او ميزان عدل باشد و فرموده او قول فصل .

بار خدايا ما و او را فراهم آور در زندگانى خوشگوار ، و نعمت پايدار و آرزوهاى دلنشين ، و لذتهاى با خواهش دل قرين ، و زندگانى فر اخ و پر نعمت ، و اطمينان خاطر و برخوردارى از تحفه‏هاى كرامت .

        آميـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

ظهورش و ظهور ششمين سلاله شريفش مبارک و هبوطش ايدون باد.

وشيخ از خود می پرسد آيا ما به راستی باطن و حقيقت جملات فصيح مولا سلام الله عليه را در يافته ايم؟ و خود جوابگوست: هرگز سوگند به سرخرگ تپنده ام که ما هيچيک نفهميديم اما مدعی هستيم ..اگر فهميده بوديم حد اقل تا کنون بواطن ما «مسلمان» شده بود!آه ای قافله حراف  بدانيد که جز بانگ جرس بر پای اشتران رونده هيچ نيستيم!

يا ايها الذين آمنوا آمنوا با لله و رسوله و الکتاب الذی نزل علی رسوله

ای کسانی که ايمان آورده ايد ٫ ايمان بياوريد  به الله و رسول او و کتابی که بر رسولش نازل کرد

نساء ۱۳۶

 

  .ما گفت که در صومعه همت نبود

 

دوشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٤

موشح الشيخ الصنعانی فی السرور لترکيدن الخليفه الثانی

(شيخ ما که خدايش ار آفات آخر زمان دور داراد در سنين نو جوانی اين موشح( بر وزن مکلف) را بسرود و آن شعری باشد که اگر حرف اول هر بيت را کنار هم بگذاری رمزی حاصل آيد مر شعر را ..بخوانيد: )

لـــشکر ابليس را امشب سراپرده بسوخت   گوسفند سامری را کله و پاچه بسوخت

عـــربده جويی که جز منکر ازو بر جای نيست     با ورودش در سقر ٫حقا که هاويه بسوخت

نـــفله شد ناپاک دين عاجز از صوم و صلاه     کفر و تضليل و جنايت را پدر خوانده بسوخت

 

عـــاقبت زنديق را تيغ ابو لولو بکشت(ناز شستت عمولولو) لات و عزی و هبل را آن پرستنده بسوخت

لـــرزه بر اندام شيطان رجيم افتاده است     چونکه از ياران او سر خيل و فرمانده بسوخت

آ فت گلزار پاک احمدی اينک بمرد     خار چشم حيدر کرار(سلام الله عليه) از ريشه بسوخت

 

عـــود و عنبر کو که از شادی به مجلس آوريم   چون که آتش زن به باب الله را سينه بسوخت

د شمن زهرای اطهر(سلام الله عليها) بود و يار عايشه(لعنته الله عليها)بانی فسق و فجور وحقه و حيله بسوخت

و صف حالش ٫ شکل رويش  گر بخواهی     گويمت من چه گويم چونکه آن نامرد بی مايه بسوخت

کــهنه کار راه الحاد و کثافت خوار مست     بر جميع غاصبان و مرتدان دايه بسوخت

 

يـــا اميرالمؤمنين٫ای پايه عرش خدا  نور    حقی کز جلالش چشم انديشه بسوخت

ابن عم مصطفی (صلوات الله عليه)زوج بتول طاهره(سلام الله عليها) کزصبوری شما جان و دل شيعه بسوخت

عـــيد زهرا را به عيد مهديت تبديل کن    کز غم هجران او دلهای ديوانه بسوخت

لـــا فتی امروز الا مهدی صاحب زمان(عجل الله تعالی فی فرجه )او که در وصف مقام عاليش خامه بسوخت

يـــــا ابا صالح ٫خدا را اندکی تعجيل کن

که  موحد از غم هجرت چو پروانه بسوخت

 

لعن علی عدوک يا علی(سلام الله عليک)

اولی و دومی و سومی

آمِِيـــــــن

 

 

  .ما گفت که در صومعه همت نبود

 

شنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٤

شيخيات

  من مثل مرگ تشنه ام؛ شير آب حيات کجاست؟

 

  .ما گفت که در صومعه همت نبود

 

Power Reference

Online dictionary, thesaurus, encyclopedia and much more...

Tell me about: